+ باز هم باران

برپا برجا

کی غائبه مرجان     دروغ نگو من اینجام

الان رفتم تا دخمری رو برسونم بچه ها داشتن برپا برجا میکردن یاد این افتادم.نیشخند

و همچنان باران دلچسب پاییزی میخورد بر بام خانه

یادم آید روز باران     گردش یک روز دیرین   خوب و شیرین  

توی خیابان ستارخان شیراز رفته بودم کمی پیاده روی و باران گردی که یه خانم و آقا که یه بچه بغلشون بود رو دیدم بچه داشت گریه میکرد فکر کردم که ماشینشون همین بغلا پارک کردن دارن میرن سوار شن اما دیدم نه ماشین ندارن و هر سه تایی حسابی خیس شدن 

داشتم میرفتم جلو تا چترمو بدم بهشون که یه آقا و خانم نسبتا مسنی که هر دو چتر داشتن یکی از چتراشونو دادن به اونا .

اونا هم اول قبول نکردن اما با اصرار اون آقاهه گرفتن 

کلی خوشحال شدم از این کار انسان دوستانه اونالبخند

نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٢
comment نظرات () لینک