+ احوالات

از بعد از اون زلزله حال خوبی ندارم . از زلزله که ترسیدم ولی بیشتر به خاطر اون شوکی که به دخمری وارد شد نگرانم .

شبا دیگه درست خوابم نمیبره اصلن تو اتاق خودم نمیرم توی هال روبروی اتاق دخمری میشینم توی همون حالت هم کمی چرت میزنم .

شوهر جان میگه تو که کاری از دستت برنمیاد اگه زلزله شد.

گفتم حداقلش اینه که اگه زیر آوار موندیم کنار بچم باشم بهش روحیه بدم ازش نگهداری کنم خیلی بهتره تا جدا باشیم.

دارم رو خودم کار میکنم تا بهتر بشم .

این اضطرابا از ضعف ایمان هم هست، خودم میدونم.


اون انفجار اول و بعد دویدن ما موقع زلزله ، صور اسرافیل و روز قیامتو برام تداعی کرد .

گفته شده که اون روز کسی به کار کسی کار نداره حتی مادر بچه ی خودشو نمیشناسه .

این موردش برام خیلی غریبه .آخه اگه من اون شب دویدم به سمت بیرون مهمترین علتش بچم بود (کما اینکه در زلزله ی سالهای پیش که مثل همین زلزله بود اصلن از جام بلند نشدم).

یعنی اون روز چه جوریه که آدما این شکلی میشن ؟؟

خدا کمکمون کنهاوه

نویسنده : باران ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک